ابتدا به جريان نقشه برای قتل ميپردازيم :
بعد از جنگ نهروان سه نفر به نام های ابن مجلم، برک ابن عبد الّله و عمرو بن بکر تميمی جمع ميشوند و بر کشتگان جنگ نهروان درود ميفرستند و هر يک عهده دار کشتن يک نفر ميشوند:
ابن ملجم : علی
برک بن عبد الّله :معاويه
و عمرو بن بکر :عمرو بن عاص
آن ها در 17 رمضان قرار گذاشتند که هر کس به طرف کسی که عهده دار کشتن او شده حمله کند
ابن مجلم از قبيله کنده بود وی به کوفه رفت در کوفه قطام دختر شجنه که پدر و برادرش به دست علی در جنگ نهروان کشته شده بودند را ديد .
ابن مجلم از او خواستگاری کرد و قطام نيز گفت زنت نميشوم مگر آرزوهای مرا براوری گفت:آرزوهای تو چيست ؟ گفت: سه هزار ، يک غلام يک کنيز و کشتن علی و ابن ملجم نيز گفت که برای کشتن علی آمده است . قطام يکی از افراد قوم خود(تيم الرباب) به نام وردان را برای کمک با ابن ملجم فرستاد . يک فرد ديگر از مردم اشجع به نام شبيب پسر بجره نيز به نزد ابن ملجم آمد و ابن ملجم به او گفت که برای انتقام کشته شدگان نهروان ميخواد علی را بکشد و او نیز قبول کرد .قرار بر اين شد که در مسجد کمين کنند و هنگامی که علی برای نماز صبح ميرود او را بکشند. (1)
جريان حمله چنين است :
—–
محمد بن حنيفه گويد:به خدا آن شب که علی ضربت خورد در مسجد اعظم نماز ميکردم . با مردم بسيار از اهل شهر که نزديک در به نماز بودند ، از آغاز تا انجام شب و رکوع يا سجود بودند و خسته ميشدند ، تا وقتی که علی براي نماز صبحگاه برون شد و ميگفت : “ای مردم نماز نماز” نميدانم از در برون آمده بود و اين سخنان را ميگفت يا نه ، برقی ديدم و شنيدم يکی ميگفت :”ای علی حکميت خاص خداست نه تو و يارانت ” شمشيری ديدم و شمشيری ديگر و شنيدم که علی ميگفت :”اين مرد را بگيريد ” و کسان از هر سو هجوم بردند گويند :هنوز از جای نرفته بودم که ابن ملجم را گرفتند و پيش علی بردند ، من نيز با کسان وارد شدم و شنيدم که علی ميگفت : “کس به عوض کس” اگر من بمردم او را بکشيد همان طور که مرا کشته است و اگر زنده ماندم رای خويش را درباره وی بگويم (2)
—–
.. چون علی از در آمد و مردم را به نماز فراخواند . شبيب شمشير خود را بالا برد ولی به بازوی در خورد و در اين حال ابن ملجم بر جلو سرش زد و فرياد زد :” الحكم لله يا علي لا لك ولا لأصحابك” وردان به خانه خود گريخت ولی يکی از اشب علی از شرکت او خبر يافت و اورا بکشت و شبيب در تاريکی شب ميگريخت . يکی از مردم حضرموت او را بگرفت بر سينه اش نشست و شمشير همچنان در دست شبيب بود . مردم از هر سو پی او آمدند مرد حضرموتی ترسيد که در تاريکی شب او را از شبيب نشناسند و بکشندش اين بود که او را رها کرد تا در تاريکی شب ناپديد شد علی جعده بن هبيره که فرزند خواهرش ام هانی بود را به جای خود گذاشت تا با مردم نماز بخواند .(3)
——
چون علی بيرون آمد آواز داد:” ای مردم،به نماز برخيزيد به نماز برخيزيد”
شبيب او را با شمشير بزد شمشير او بر بازوی بالای در فرود آمد و در آن گير کرد . ابن ملجم شمشير بالا برد و بر تارک او فرد آمد و گفت: “فرمانروايی ويژه خداست نه تو ای علی و نه يارانت” وردان گريخت و به خانه خود رفت . يکی از کسانش بر وی درآمد و چنان بر وردان کوفت که او را کشت . شبيب در تاریکی فرو رفت و فرياد مردم به دادخواهی بلند شد مردی از حضرموت به نام عويمر(ovaymer ) او را دريافت و شمشير هنوز در دست شبيب بود شمشير را از وی بگرفت و بر سينه اش نشست . چون مرد حضرمی ديد که مردم به جست و جوی بزهکار شتافته اند و شمشير شبيب در دست اوست بر جان خويش ترسيد و اورا رها کرد و خود را وارهاند. شبيب گريخت .. (4)
و در مورد دستگیری ابن ملجم
و فرياد کرد(علی): “او را بگيريد” مردم در پی او شتافتند و کسی به او نزديک نميشد مگر آنکه او را با شمشير خود ميزد ، پس قثم بن عباس پيش تاخت و او را بغل گرفت و به زمين کوبيد و و فرياد زد : ای علی سگ خود را از من دور گردان . و چون او را نزد علی آوردند گفت: پسر ملجم؟ گفت آری (5)
بنابرين شبيب گريخت وردان کشته شد و ابن ملجم دستگير شد حال به جريان کشته شدن ابن ملجم ميپردازيم .
گويا علی به حسن سفارش کرده بود که او را مثله نکنند :
و چنان بود که علی از اعضا بريدن منع کرده بود و گفته بود : ای بنی عبدالمطلب نبينمتان که در خون مسلمانان غوطه زنيد و گوييد : امير مومنان کشته اند ، امير مومنان را کشته اند هيچ کس به جز قاتل من کشته نشود ، و ای حسن بنگر اگر من از اين ضربت جان دادم ، ضربتی در مقابل اين ضربت بزن . اعضای اين مرد را مبر که از پيمبر خداشنيدم که ميگفت:از اعضا بريدن بپرهيزيد و گرچه در مورد سگ هار باشد (6)
اما همان گونه که در قبل ديديم وردان که قاتل نبود کشته شد و آن گونه که در بعد ميبينم ابن ملجم هم مثله شد .
بنابراين اين گفته پوچ به نظر ميرسد و نسبت دادن آن به علی خلاف واقع چون نه علی نه فرزندانش به آن عمل نکردند و در عوض گفته ديگر مبنی بر کشتن و سوزاندن او صحيح تر است .
عبد الله بن جعفر، ابن ملجم را گرفت دو دست و دو پايش را قطع كرد و به چشمانش ميل كشيد، ابن ملجم گفت اى پسر جعفر تو با ميل سوزانى به چشمان من سرمه مىكشى، آنگاه عبد الله بن جعفر دستور داد زبانش را بيرون بياورند و او شروع به بىتابى كرد، عبد الله باو گفت دستها و پاهايت را بريديم بىتابى نكردى چشمهايت را ميل كشيديم بىتابى نكردى چرا از بريدن زبانت بىتابى مىكنى؟ گفت از ترس مرگ بىتابى نمىكنم ولى از اين ناراحت شدم كه ساعتى در دنيا زنده باشم و نتوانم خدا را ياد كنم، زبانش را بريدند و مرد. (7)
وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت :بگذارید من دل خودم را خنک کنم و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملم گفت “منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی” پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. (8)
دو دست ابن ملجم را قطع كردند و دو پاى او را و دو گوش و بينى او را بريدند. وقتى كه مىخواستند زبان وى را قطع كنند، فرياد كشيد. به او گفته شد اعضاى بدن تو را قطع كردندولى سخنى نگفتى چطور وقتى مىخواستند زبانت را قطع كنند فرياد كشيدى؟
ابن ملجم گفت: من با زبانم خدا را به ياد مىآورم و براى اين قطع شدن آن آسان نمىنمود.پس از اين كه او را مثله كردند او را كشتند. (9)
به گزارش عبد الرحمن بن علی جوزی در المنتظم فی التاریخ خود علی دستور سوزاندن را داده بود :
أخبرنا الحصين قال: أخبرنا ابن المذهب قال: أخبرنا أحمد بن جعفر قال: حدثنا عبد الله بن أحمد بن حنبل قال: حدثني أبي قال: حدثنا أبو أحمد الزبيري قال: حدثنا شريك عن عمران بن ظبيان عن أبي يحيى قال: لما ضرب ابن ملجم عليًا رضي الله عنه قال عليّ رضي الله عنه: افعلوا له كما أراد رسول الله صلى الله عليه وسلم أن يفعل برجل أراد قتله فقال: اقتلوه ثم حرقوه.
آن گونه رفتار کنيد که پيامبردر باره فردی که ميخواست او را بکشد رفتار ميکرد: او را بکشيد سپس بسوزانيد
در ادامه می گوید :
وذكر محمد بن سعد: إنه لما مات علي رضي الله عنه أخرج ابن ملجم من الحبس فقالوا: نشفي نفوسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم بجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمي فلم يجزع وأخرج لسانه ليقطع فجزع وقال: أكره أن أكون في الدنيا فواقًا لا أذكر الله فقطعوا لسانه ثم أحرقوه.
محمد بن سعد ميگويد: وقتی ابن ملجم را از حبس خارج کردند گفتند: بگذاريد دلمان از او خنک شود . پس عبد الّله بن جعفر دست و پايش را قطع کرد و فريادی نزد . چشمانش را با ميخ گداخته کور کرد و باز هم فرياد نزد و زبانش را خارج کردند تا قطع کنند فرياد زد و گفت : اکراه دارم از اينکه زنده باشم و نتوانم ذکر خدا بگويم پس زبانش را قطع کردند و سپس او را سوزاندند . (10)
ابن اعثم کوفی در الفتوح نیز این نقل را تایید کرده است و نوشته :
…این سخنها بگفت و از منبر فرود آمد و بفرمود تا ابن ملجم آن مُدبِر شقی را از زندان نزد او [حسن بن علی] اوردند و حسن به دست خویش شمشیری بزد و سر اورا بپرانید و شیعه امیر المومنین جثه اورا پاره پاره کردند و جسدش را سوختند (11)
و همچنین منابع دیگری که در زیر می آید:
ولما مات علي أخُرج عبد الرحمن بن ملجم من الحبس فقطع عبد الله بن جعفر يده ثم رجله وكحلت عيناه بمسمار محمى وقطع لسانه وأحرق لعنه الله. (12)
هنگامی که علی مرد ابن ملجم را از حبس ازاد کردند و عبد الّله بن جعفر ابتدا دست و سپس پايش را بريد و یعد چشمانش را با ميخ گداخته کور کرد و زبانش را بريد و سپس او را سوزاند .
وقد قيل: إن عبد الله بن جعفر قطع يديه ورجليه وكحلت عيناه، وهو مع ذلك يقرأ سورة اقرأ باسم ربك الذي خلق إلى آخرها، ثم جاؤوا ليقطعوا لسانه فجزع وقال: إني أخشى أن تمر علي ساعة لا أذكر الله فيها، ثم قطعوا لسانه، ثم قتلوه، ثم حرقوه في قوصرة والله أعلم.( 13)
عبد الّله بن جعفر دست و پايش را قطع کرد و چشمش را کور کرد و اين در حالی بود که سوره اقرا … را ميخواند سپس آمد تا زبانش را قطع کند . فرياد زد و گفت :من ميترسم از اينکه لحظه ای زندگی کنم و در آن ياد خدا نکنم . سپس زبانش را بريدند کشتند و در حصير سوزاندند .
اسباط بن محمد از مطرف، از ابو اسحاق، از عمرو بن اصمّ نقل مىكند كه مىگفته است به حضور حسن بن على (ع) كه در خانه عمرو بن حريث بود، رسيدم و گفتم: گروهى از مردم چنين مىپندارند كه على (ع) پيش از روز قيامت به دنيا بر مىگردد، خنده كرد و فرمود: سبحان الله اگر چنين اعتقادى مىداشتيم هرگز همسرانش را عروس و اموالش را تقسيم نمىكرديم.
گويند، عبد الرحمن بن ملجم مرادى در زندان بود و چون على (ع) رحلت فرمود كه رحمت و رضوان و بركات خداوند بر او بادا، و او را دفن كردند، حسين بن على (ع) فرستاد او را از زندان آوردند تا او را بكشد. در اين هنگام مردم جمع شدند و نفت و بوريا آوردند تا جسدش را به آتش كشند، عبد الله بن جعفر و حسين بن على (ع) و محمد بن حنفيه گفتند رهايش كنيد و بگذاريد خود ما از او انتقام بگيريم، عبد الله بن جعفر هر دو دست و پاى او را قطع كرد و او بيتابى نكرد و هيچ سخنى نگفت، آن گاه بر چشمان او ميل گداخته كشيدند و او گفت بر چشم عمويت [1] ميل سرخ شده در آتش مىكشى و شروع به خواندن سوره اقرأ كرد و تا آخر سوره را خواند در حالى كه چشمانش بيرون مىريخت، سپس دستور داده شد زبانش را ببرند. چون شروع به اين كار كردند، بيتابى كرد. به او گفتند: اى دشمن خدا دست و پايت را بريدم و بر چشمت ميل كشيديم بيتابى نكردى و چون مىخواهيم زبانت را ببريم بيتابى مىكنى. گفت: براى اين است كه نمىخواهم لحظهيى در دنيا باشم و ذكر خدا نگويم و زبانش را بريدند. سپس او را در بوريايى نهادند و آتش زدند، عباس بن على (ع) در آن هنگام نوجوانى بود كه هنوز به بلوغ نرسيده بود، و عبد الرحمن بن ملجم مردى گندمگون و خوش چهره بود كه موهاى سرش تا لاله گوشش مىرسيد و در پيشانى او اثر سجده بود.
——–
[1]. اين داستان كه محمد بن سعد بدين صورت نقل مىكند در منابع كهن ديگر به گونه ديگرى است كه قابل ذكر است، مسعودى در مروج الذهب، ج 4، ص 434، مىگويد: چون خواستند ابن ملجم را بكشند عبد الله بن جعفر چنين گفت كه بگذاريد انتقام بگيرم، ملاحظه مىكنيد در همين عبارت طبقات هم خطاب مفرد و به عبد الله بن جعفر است، شيخ طبرسى در اعلام الورى، ص 291 ترجمه آن با نام زندگانى چهارده معصوم دو روايت در مورد سوزاندن بدن ابن ملجم پس از اينكه گردنش را زدند آورده است و مىگويد: ام هيثم دختر اسود نخعى جسد او را سوزاند، مرحوم مجلسى در جلاء العيون، چاپ اسلاميه، 1348، ص 337، روايتى را كه امام حسن (ع) شخصا گردن ابن ملجم را زد اصح روايات دانسته است.- م (14)
====================================================
اين گونه بود که ابن ملجم مرادی مثله شد و سپس کشته شد .
و اما در پايان به فرزندان و زنان علی و توصيف ابن ملجم ميپردازيم .
اسحاق بن عبد الّله از ابو جعفر محمد بن علی نقل ميکند که : “علی مردی بوده تيره و پر رنگ ، با چشمانی درشت و شکمی برآمده ، سر طاس و مايل به کوتاهی”
زنانش :
ابتدا فاطمه دختر محمد را به زنی گرفت:حسن ، حسين زينب ، ام کلثوم
ام البنين کلابی دختر حزام را به زنی گرفت: عباس ، جعفر و عبدلله و عثمان
ليلی دختر مسعود بن خالد : عبيد الّله و ابوبکر
اسما خثعمی دختر عميس : يحیی و محمد اصغر یا یحیی و عون یا یحیی و عثمان اصغر (واقدی میگوید محمد اصغر از کنیز بوده)
صهبا ام حبیب دختر ربيعه بن بجير بن عبد که از اسيران خالد بن وليد در حمله به عين التمر بود : عمر و رقيه
امامه دختر ابولعاص بن ربيع :محمد اصغر
خوله دختر جعفر بن قيس : محمد بن حنيفه(محمد اکبر)
ام سعيد دختر عروه بن مسعود ثقفی : ام حسن و رمله کبری
محياه دختر امروالقیس بن عدی بن اوس کلبی : دختری آورد که در خردسالی در گذشت
و ديگر فرزندان او از زنان و کنيزان مختلف ديگر که اسم مادرشان نا معلوم است :
ام هانی ، ميمونه ،زينب صغری ،رمله صغری ، ام کلثوم صغری ، فاطمه ، امامه، خديجه، ام کرام و ام سلمه و ام جعفر ، جمانه، نفيسه (13 فرزند) که همگی دختران علی بودند و مادرانشان کنيز بوده و اسمی از مادران انان نیامده است .
همه فرزندان علی : 14 پسر و 17 یا 18 دختر (14)
در مورد ابن ملجم اينجا را نگاه کنيد(به علت اشکال در سایت فعلا این متن را از طریق کش گوگل ببينيد . همچنين متن به صورت کامل در منابع نيز آمده است .)
———————————————————————————-
منابع به صورت زير است در ادامه فقط صفحات می آيند
تاريخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاينده چاپ ششم 1383 انتشارات اساطير
تاريخ کامل عز الدين ابن اثير ، ترجمه سيد حسين روحانی انتشارت اساطير چاپ 1382
تاريخ يعقوبی ،ترجمه محمد ابراهيم آيتی شرکت انتشارات علمی و فرهنگی چاپ 1382
طبقات کبری محمد بن سعد كاتب واقدى ، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، انتشارات فرهنگ و انديشه، چاپ 1374
مروج الذهب و معادن الجوهرعلی بن حسین مسعودی، ترجمه ابوالقاسم پاینده، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی چاپ 1382
العبر ابوزيد عبد الرحمن بن محمد ابن خلدون ترجمه عبد المحمد آيتی . پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی چاپ 1383
————
1)اين خلاصه از طبری ج6 ص 2682 گرفته شده است در بقيه تاريخ ها نيز با اختلاف جزيی همين است
2)طبری ج6 ص 2685
3)العبر ابن خلدون ج1 ص 620
4) تاريخ کامل عز الدين ابن اثير ج5 ص 2001
5) تاريخ يعقوبی ج2 ص 139
6) از طبری( ج6 ص 2689 ) نقل شده ، ابن اثير( ج 5 ص 2001) و ابن خلدون( ج1 ص 620)هم همين گونه روايت کرده اند .
7) اخبار الطوال، ابو حنيفه احمد بن داود دينورى ترجمه محمود مهدوى دامغانى، نشر نى، چاپ 1371 .ص262.
8 ) مروج الذهب ج 1 ص 775
9) امامت و سياست (تاريخ خلفا) ، ابن قتيبه دينوری ترجمه سيد ناصر طباطبايی انتشارات ققنوس چاپ 1380 ص 186
10) المنتظم فی التاریخ ، أبو الفرج عبد الرحمن بن علي بن الجوزي ، جلد 5 ، ذكر من توفي في هذه السنة من الأكابر
11) الفتوح ، ابو محمد احمد بن علی معروف به ابن اعثم کوفی ،مترجم :محمد بن احمدبن مستوفی هروی (قرن 6 هجری) ف مصحح:غلامرضا طباطبایی مجد انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی چاپ 1372 صفحه 754
12) المختصر في أخبار البشر، أبي الفداء ،ج 1 ، مسيرة علي إلى البصرة ، ثم دخلت سنة أربعين
13) البدایه و النهایه، اسماعیل ابن کثیر (صاحب تفسیر ابن کثیر) ، ج 7، صفة مقتله رضي الله
14) طبقات ج3 ص 32.
15) طبری ج5 ص 2695-2697 ، تاریخ یعقوبی ج 2 ص 139 ، ابن اثیر ج 5 ص 2009 ،
16) آرشيو گفتگو دات کام
بحث ابن ملجم و ایرانی بودن او !
….از جعل های دیگری در میان افراد ناسیونالیست افراطی، آن است که گویند ابن ملجم، قاتل علی ابن ابیطالب خلیفه چهارم اسلام و امام اول شیعیان یک ایرانی با نام بهمن جادویه یا جاذویه (هردو نام در کتب تاریخی دیده میشوند) بوده است.
ابن ملجم یکی از خوارج و اهل مصر یا قبیله کنده بوده است. منابع بسیاری این قضیه اشاره دارند، از نگر من یکی از معتبر ترین کتبی که در مورد تاریخ اسلام نوشته شده دانشنامه انگلیسی اسلام است که جمع کثیری از دانشمندان مسلمان و نامسلمان از دانشگاه های مختلف جهان آنرا نوشته اند. این منبع در مدخل ابن ملجم را اینگونه معرفی میکند:
“عبد الرحمن المرادی، قاتل خلیفه چهارم در سال 40 هجری 661. سه تن از خوارج، عبدالرحمن ابن ملجم، که جزو قبیله کنده بشمار میرود…”
این دیدگاه با تاریخ طبری همخوانی دارد، طبری در این مورد میگوید (21):
ابن ملجم مرادی از قبیله کنده بود، به کوفه رفت و یاران خود را بدید اما کار خویش را مکتوم داشت مبادا راز وی را فاش کند.
در مورد ابن ملجم تاریخ نویسان مشهور دیگری نیز اظهار نظر کرده اند، از جمله مسعودی اشاره کرده است (22):
“عبدالرحمن بن ملجم لعنت الله علیه بود وی از تیره تجیب بود که جزو طایفه مراد بشمار بودند و به مراد منسوب شد”
ابن هشام (23) در مورد طایفه مراد که به گفته او از طوایف بزرگ عرب بودند مطلبی را ذکر کرده است:
“سید علیه السلام، او را اکرامفای بسیار بفرمود و او را توقیعی بداد و بر سر سه قبیله بزرگ از عرب امیر گردانید، و یکی قوم خودش بودند مراد، و دوم قبیله زبید و سوم قبیله مذحج”
ابن خلدون، جامعه شناس و تاریخ نویس عرب نیز (24) در مورد قتل علی، به این اشاره کرده است که او از مصر آمده بوده است:
قتل علي رضي الله عنه سنة اربعين لسبع عشرة من رمضان وقيل لاحدی عشرة وقيل في ربيع الاخر والاول اصح. وكان سبب قتله ان عبد الرحمن بن ملجم المرادي والبرك بن عبد الله التميمي الصريمي واسمه الحجاج وعمرو بن بكر التميمي السعدي: ثلاثتهم من الخوارج لحقوا من فلهم بالحجاز واجتمعوا فتذاكروا ما فيه الناس وعابوا الولاة وترحموا علی قتلی النهروان وقالوا: ما نصنع بالبقاء بعدهم فلو شرينا انفسنا وقتلنا ائمة الضلال وارحنا منهم الناس. فقال ابن ملجم: وكان من مصر انا اكفيكم علياً وقال البرك انا اكفيكم معاوية وقال عمرو بن بكر التميمي: انا اكفيكم عمرو بن العاص وتعاهدوا ان لا يرجع احد عن صاحبه حتی يقتله او يموت.
کتابخانه دیجیتال مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی (25) این نگرش های تاریخی را بخوبی خلاصه کرده است:
اِبْنِ مُلْجَم، عبدالرحمان مرادي (مق 40ق/661م)، مردي از خوارج و قاتل امام على(ع). بلاذري (2/488) به نقل از كلبى او را عبدالرحمان بن عمرو بن ملجم خوانده است. گفتهاند تبار وي به اعراب حميري مىرسد. ابن ملجم از قبيلة مراد بود كه با بنى جبّله از قبيلة كنده هم پيمان بودند (ابن سعد، 3/35). برخى نيز او را از قبيلة تجوب، يكى از قبايل حميري و هم پيمان قبيلة مراد خواندهاند (ابن حبيب، 160؛ ابن منظور، ذيل مادة تجوب)، اما بلاذري گويد كه تجوب جد او بوده است.
عبدالرحمن بن ملجم مرادی پیوندی از سوی مادرش با قبیله کنده داشته است، در مورد قبیله کنده از اعراب جنوبی در حدود سده 5 ام به نجد و یمامه مهاجرت کردند و در آن ناحیه حکومتی برپای داشتند که میان دو دولت دست نشانده ایران و روم یعنی لخمیان و غسانیان قرار گرفت. (26). قبیله کنده همان قبیله ایست که اشعث بن قیس از صحابه معروف محمد ریاست آن قبیله را بر عهده داشته است. گفته شده است که ابن ملجم پس از آنکه از مصر به کوفه می آید در خانه اشعث بن قیس سکنی میگزیند (27) برخی را باور بر آن است که اشعث بن قیس در نقشه قتل علی نقش داشته است و او پس از کشته شدن علی متهم به توطئه میشود اما خود انکار میکند (28). اشعث بن قیس در گسترش اسلام نقش داشته است، وی در جنگ قادسیه نیز شرکت داشته است (29). اشعث بن قیس کسی است که پس از مرگ محمد مرتد میشود و مسلمانان او را سرکوب و سپس به اسلام دعوت میکنند و او میپذیرد، با دختر ابوبکر ازدواج میکند (30)، دخترش جعده با امام حسن ازدواج میکند و سرانجام او را با زهر به قتل میراسند (31) و پسرش قیس نیز از کسانی بوده است که برای امام حسین دعوت نامه از کوفه میفرستد اما به سپاه شام میپیوندد و با او میجنگد (32)، بنابر این بعید نیست این اتهام درست بوده باشد.
ابن ملجم یک مسلمان بسیار متعصب بوده است و در راه اسلام جنگیده است و سر انجام نیز در راه آن جان میدهد. بنابر آنچه که در مورد خوارج و ایده سیاسی ایشان گفته شد، از ابن ملجم نیز که یکی از خوارج است انتظار میرود که مسلمانی متعصب باشد، و در واقعیت نیز چنین است. ابن حجر گفته است که او در حمله مسلمانان به مصر نقش داشته است (33)، همچنین معروف است که او قاری قرآن بوده است و قرآن را از معاذ بن جبل آموخته است، وی همراه عمرو عاص و از مقربان او در ولایت مصر بوده است و هنگامی که عمرو عاص از خلیفه عمر بن خطاب در مورد مشکلاتی که در قرائت قرآن پیش آمده بوده است پرسش میکند، عمر به او دستور میدهد که عبدالرحمن بن ملجم را در کنار مسجد جای دهد تا او قران و فقه به مردم بیاوزد. عمرو عاص خانه ای را در کنار خانه ابن عدیس برای ابن ملجم فراهم میکند (34). ماجرای قتل ابن ملجم نیز ماجرایی تکاندهنده است و او تا آخرین لحظه مرگ خود با علی دشمنی ورزید و از اسلام دم زد. تاریخ نویسان به دقت ماجرای قتل ابن ملجم را نقل کرده اند، از جمله مسعودی (35) گفته است:
وقتی خواستند ابن ملجم لعنت الله علیه را بکشند عبدالله بن جعفر گفت “بگذارید من دل خودم را خنک کنم” و دست و پاهای او را ببرید و میخی را سرخ کرد و به چشم او کشید ابن ملجم گفت “منزه است خدایی که انسان را آفرید تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی” پس از آن او را گرفتند و در حصیر پیچیدند و نفت مالیدند و آتش در آن زدند و بسوختند. عمران بن حطان رقاشی درباره ابن ملجم و ستایش او درباره ضربی که زد ضمن شعری دراز چنین میگوید “چه ضربتی بود از مردی پرهیزکار که میخواست بوسیله آن رضایت خداوند را جلب کند هروقت او را بیاد می آورم پندارم که کفه عمل او بنزد خدا از همه مردم سنگینتر است.
ابن سعد (36) ماجرا را اینگونه نقل کرده است:
ودفن بعث الحسن بن علي الی عبد الرحمن بن ملجم فاخرجه من السجن ليقتله فاجتمع الناس وجاؤوه بالنفط والبواري والنار فقالوا نحرقه فقال عبد الله بن جعفر وحسين بن علي ومحمد بن الحنفية دعونا حتی نشفي انفسنا منه فقطع عبد الله بن جعفر يديه ورجليه فلم يجزع ولم يتكلم فكحل عينيه بمسمار محمی فلم يجزع وجعل يقول انك لتكحل عيني عمك بملمول مض وجعل يقول اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق حتی اتی علی اخر السورة كلها وان عينيه لتسيلان ثم امر به فعولج عن لسانه ليقطعه فجزع فقيل له قطعنا يديك ورجليك وسملنا عينيك يا عدو الله فلم تجزع فلما صرنا الی لسانك جزعت فقال ما ذاك مني من جزع الا اني اكره ان اكون في الدنيا فواقا لا اذكر الله فقطعوا لسانه ثم جعلوه في قوصرة واحرقوه بالنار والعباس بن علي يومئذ صغير فلم يستاذن به بلوغه وكان عبد الرحمن بن ملجم رجلا اسمر حسن الوجه افلج شعره مع شحمة اذنيه في جبهته اثر السجود قالوا وذهب بقتل علي عليه السلام الی الحجاز سفيان بن امية بن ابي سفيان بن امية بن عبد شمس فبلغ ذلك عائشة فقالت:
فالقت عصاها واستقرت بها النوی ** كما قر عينا بالاياب المسافر
بعد از دفن (علی)، حسن بن علی به سوی عبدالرحمن بن ملجم رفت، او را از زندان خارج کرد تا او را بکشد، پس مردم جمع شدند، بدن او را به نفت آغشته کرد، و گفت که او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنیفه گفتند اجازه دهید تا دل خود را از او خنک کنیم، پس عبدالله بن جعفر دست او را و پاهای او را قطع کرد او شکوه نکرد. سپس میخ داغ به چشان او کشید، و او شکوه نکرد. سپس گفت تو چشمان خودت را بسائیده سرب سرمه میکنی، سپس گفت اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق و تا آخر سوره را خواند، سپس چشمان او پر از اشک شد، دستور دادند زبان او را قطع کنند، پس او شکوه کرد (ضجه زد)، پس به او گفتند ای دشمن خدا وقتی دست و پایت را میبریدیم ضجه نزدی، اکنون چه شده است که وقتی میخواهیم زبانت را ببریم ضجه میزنی؟ گفت من ضجه میزنم زیرا من از در این دنیا بودن متنفرم، پس زبان او را بریدند و او را درون نمدی پیچیده و سوزاندند.
مشابه این داستان را منابع دیگری نیز ذکر کرده اند (37). حال آیا چنین شخصی که تا این حد باورمند به اسلام است، با آن شخص ایرانی آزادیخواهی که مردانه در مقابل تجاوز اعراب مسلمان به ایران جنگیده است و جعل کنندگان تلاش میکنند وی را معرفی کنند اینهمانی دارد؟
ملجم نامی ایرانی نیست. از دلایلی که طرفداران فولادوند برای پشتیبانی از ایرانی بودن ابن ملجم می آورند این است که واژه ملجم، در عربی از لجام می آید و لجام در عربی نیز همان لگام است در زبان پارسی. بنابر این پدر ابن ملجم یک ایرانی بوده است، و الا نام لجام را بر او نمیگذاشتند. نخست باید گفت نام ابن ملجم، عبدالرحمن مرادی بوده است و این نام خود قبیله ای که وی بدان تعلق داشته است را نشان میدهد. از این گذشته اگر آنگونه که فولادوند میگوید منظور از ملجم کسی که لجام اسب را درست میکند یا میبندد یا افسارگیر یا هر چیز مرتبط با آن باشد، باید این نام اسم فاعل میبود و ملجم چنین نیست. افزون بر این، حتی اگر آنگونه که فولادوند میگوید باشد، دو زبان فارسی و عربی با یکدیگر بده بستانهای فراوانی داشته اند، و بسیاری از واژه ها در عربی ریشه فارسی دارند و برعکس. این است که اگر اعراب نام کسی را پسر ملجم بگذارند زیرا پدر او لجام اسبها را میبسته است، این به معنی آنکه وی پدری ایرانی داشته است نیست! همانطور که اگر در ایران به کسی بگویند پسر خباز (نانوا) است، این بدان معنی نیست که پدر آن شخص یک عرب است.
آقای مرتد و فولادوند میگویند که ایرانی بودن ابن ملجم توسط آخوندهای شیعه تحریف شده است تا ایرانیان از این قضیه دلخور نشوند که امام محبوبشان را یک ایرانی کشته است و از این طریق به شک بیافتند که مگر این امام چه کرده بود که یک ایرانی باید وی را بکشد، و از این طریق پی به جنایات خلفای تبهکار اسلام و رنجی که پدران و مادرانشان از دست این مردان بیابانی دوزخی ها کشیده اند ببرند. ممکن بود اگر ابن ملجم یک ایرانی باشد آخوندهای شیعه چنین کنند، اما با عرض تاسف باید به آقای مرتد و فولادوند گفت که تقریباً به غیر از مسعودی تقریباً تمامی باقی تاریخ نویسان مطرح و بزرگی که در این نوشتار از آنها یاد شده اهل تسنن هستند و اهل تسنن چنین انگیزه ای ندارند، هرگاه اهل تسنن میخواستند ایرانی بودن کشتن یک خلیفه اسلام توسط ایرانیان را انکار کنند، باید کشته شدن عمر بن خطاب به دست فیروز نهاوندی را انکار میکردند. در ضمن در تاریخ میتوان مواردی را یافت که در آنها یک ایرانی به دشمنی با امامان شیعه پرداخته است و نام این افراد تحریف نشده است، برای نمونه رهبری کسی که به خانه علی بر اساس روایات شیعه یورش میکند و فاطمه زهرا در این بین کشته میشود را یک ایرانی بر عهده داشته است. آیت الله مطهری در (38) در پرخاشی که ظاهراً به دکتر علی شریعتی و دیدگاه التقاطی او است میگوید:
” تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده میشود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند ” . آيا میدانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ قرآن در يمامه قرار میدهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری میكرد . اين شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز ” صحابه كبار “ میخوانيد و در قطب مخالف علی قرار میدهيد . اين فرد همان است كه خليفه دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده میبود كار را به شورا نمی افكندم ، يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم . سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من میدانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شدهها و مستضعفين تاريخ است . اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی میشود. “
بنابر این روشن است که این بهانه آقایان نیز نمیتواند کمکی به آنها بکند و اساساً غیر منطقی است.
پس از این توضیحات باید به این پرسش پاسخ دهیم که بهمن جاذویه یا جادویه چه کسی بوده است؟ این دسته از جعل کنندگان میگویند که نام اصلی قاتل علی بهمن جادویه بوده است. بد نیست برای اینکه روشن شود بهمن جادویه کیست نیز به چند منبع تاریخی رجوع کنیم. در مورد اینکه او چه کسی بوده است میتوان داده های زیر را درکتب تاریخی پیدا کرد:
1- از سرداران ایرانی بوده است، در جنگی که در الیس (نام از قریه ها یا قلعه های انبار است و در کرانه راست فرات جای داشت) رخ داد یکی از سرهنگان خود به نام “جابان” را فرستاده است و در کنار اعراب نصاری در مقابل مسلمانان که سردارشان خالد بن ولید بود جنگید. تواریخ مختلف درگیری این دو سپاه را اینگونه شرح داده اند (39):
جابان با لشکریان خویش به الیس رفت و در آنجا فرود آمد. خالد نیز، که در دنبال اعراب بکری و بدفع آنها می آمد به این حدود رسید. هنگام ورود سپاه خالد، یاران جابان خوان نهاده بودند و نان میخوردند. خالد که با مقدمه لشکر خویش به سرشان رسید بدو وقعی ننهادند از سرخوان بر نخاستند. این کار به خالد برخورد، از آنکه آن را بی اعتنایی در حق خویش شمرد. گویند سوگند خورد که در جنگ ازین «ایرانیان» چندان بکشد که جوی خون روان شود. جنگ درگرفت و هردو طرف بجد درایستادند. جابان و یارانش چون منتظر رسیدن کمک از بهمن جادویه بودند ایستادگی سخت کردند و خالد نیز با یاران خویش پای درفشرد. سرانجام، هزیمت بر لشکر ایران افتاد و گویند از آنها عده یی در جنگ کشته شدند و عده یی بیشتر اسیر شدند. خالد که از خونسردی و بی اعتنایی لشکر جابان هنوز خشمگین بود، برای آنکه سوگند خویش وفا کرده باشد فرمان داد تا این اسیران را گردن زدند. نوشته اند یک روز و یک شب ازین اسیران میکشتند و خون روان نمیشد، آخر آب ریختند تا جوی خون جاری شد و سوگند خالد راست آمد.
البته دکتر عبدالحسین زرین کوب معتقد است در این روایت غلو شده است، اما خود او اشاره کرده است که در جاهای دیگر نیز نظیر چنین جنایاتی را از اعراب مسلمان روایت کرده اند، پس ممکن است راست باشد، مثلاً در فارسنامه (40) میخوانیم:
در سال بیست و ششم از هجرت و بعد از آن عثمان بن عفان عبدالله عامر بن کرزی را والی گردانید پس ابو موسی اشعری بپارس آمد و قصد اصطخر کرد در سال بیشت و هشتم از هجرت و در آن وقت ماهک در اصطخر بود و در میان ایشان صلح پیوست و عبدالله بن عامر از آنجا باعمال جور رفت و شهر جور را حصار میداد و در میانه خبر رسید کی مردم اصطخر عهد بشکستند و عامل او را بشتند و چندان توقف نمود کی جوررا بستد در سال سی ام هجرت و سوگند خورد کی چندان بکشد از مردم اصطخر کی خون براند باصطخر آمد و بجنگ بستد پس حصار در آن خون همگان مباح گردانید و چندانکه میکشتند خون نمیرفت تا آب گرم بر خون میریختند پس برفت و عدد کشتگان کی نام بردار بودند چهل هزار کشته بود بیرون از مجهولان و اول خللی و خرابی که در اصطخر راه یافت بود و این فتح در سال سی و دوم بود از هجرت.
2- در جنگی که با فرنام “جسر” (جسر در عربی به پل میگویند) معروف است و در سال 13 یا 14 هجری اتفاق افتاد و در آن ایرانیان اعراب مسلمان را که فرمادگیشان را ابوعبید بن مسعود، و مثنی بن حارثه بر عهده داشتند به شدت شکست دادند شخصاً حضور داشته است و فرماندگی لشگر ایران را بر عهده داشته است. دکتر عبدالحسین زرین کوب این ماجرا را اینگونه نقل کرده است (41):
… جالب آن است که در هیچ یک از این جنگها کار جز به مراد اعراب تمام نشده است (منظور جنگهایی است که تا اینجا کتاب به آنها پرداخته است). شاید سبب آن است که این جنگها بر خلاف روایات مبالغه آمیزی که در باب حشمت و شوکت نرسی نوشته اند مثل جنگهای خالد در واقع چیزی جز غارت و دستبرد نبوده است. با اینهمه، در برخورد با بهمن جادویه ضعف اعراب که غارتها و دستبردهایی چند آنها را از حقیقت غافل کره بود برملا شد.
…بهمن جادویه با لشکری تازه از تیسفون بیرون آمده بود. در کرانه شرقی فرات، نزدیک محل کنونی کوفه – در جایی به نام قس الناطف – لشکرگاه داشت. جالنوس هم که پیش ازین از دست اعراب شکست خورده بود با این لشکر همراه شد. بهمن جادویه با شوکت و دستگاه عظیم بود و فیلی چند نیز در لشکر داشت. گفته اند – و در این باب جای تردید هست – که درفش کاویان نیز با او بود. از آنسوی ابوعبید فراز آمد و در کرانه غربی فرات در جایی نامش مروحه لشکرگاه زد. در آن محل بر روی فرات جسری بود. ابو عبید گستاخ وار با لشکر خویش از آن جسر بگذشت. آن سوی جسریین دو لشکر جنگی سخت درگرفت. دیدار فیلهایی که در سپاه ایران بود اسبان تازی را می رماند. ابو عبید یاران را واداشت تا به فیلان حمله برند و خود به فیل سفید زخمی زد. فیل بشورید و او را با خرطوم در ربوده بزیر افکند و در پای خویش بمالید. چند کس از دلاوران عرب درین معرکه از حمله پیلان بجان آسیب دیدند. اعراب ترسیدند و در صدد فرار برآمدند. عربی از ثقیفی خویش را دیده بود و میخواست اعراب پای در فشارند و در جای بمانند تا انتقام خون ابوعبید را از دشمن بازستانند، بسر جسر رفته آن را ببرید. سر جسر که بریده شد فرار اعراب شکست خورده دشوار گشت. آن که سر جسر را بریده بود برای آنکه اعراب را به پایداری برانگیزد فریاد برآورد که ای مسلمانان بکوشید تا مگر ظفر یابید و یا مانند آنها که کشته شدند هلاک شوید. اما معرکه چنان گرم بود که در آن گیر و دار کسی به این اخطار گوش نداد. اعراب از پیش دشمن گریخته راه بیابان گرفتند. چون جسری نبود که مسلمانان راه فرار پیش گرفته اند و از بیم تعقیب دشمن خود را به آب هلاک میزدند و با عده ای از یاران خویش دلاورانه در پیش هجوم دشمن ایستاد. فراریان فرصت یافته با کمک بومیان به هرچاره بود جسری دیگر بستند و بسلامت از آن گذشتند. در دنبال آنها مثنی و یارانیش نیز از جسر گذر کردند. این دلاوری که به مثتنی نسبت داده اند حاکی از وجود روح حماسه است در اصل روایت. گویی سازندگان روایت که از سیف بن عمر منقولست خواسته اند بار دیگر نام بکرو شیبان را در این واقعه که به یوم جسر معروف است به دلاوری بلند آوازه سازند. با این همه چنانکه گفته اند هم درین جنگ مثنی مجروح شد. جراحتی که از آن بهبود نیافت اما تا چندی بعد که در اثر آن وفات یافت جنگهایی کرد. درین واقعه جسر نوشته اند چهارهزار تن از اعراب هلاک شدند. بعضی در میان جنگ از پای در آمده بودند و بعضی به آب افتاده بودند. کشتگان ایرانیان را هم گفته اند بالغ بر شش یا هفت هزار تن بود. اما در آنچنان واقعه ای که مجال شمار و حساب نیست البته براینگونه ارقام اعتماد نتوان کرد.
گویند بهمن جادویه میخواست تا فراریان را دنبال کند لیکن خبر رسید که در تیسفون باز اختلاف پدید آمده است از اینرو بهمن بی آنکه ازین پیروزی خویش چنانکه باید نتیجه یی ببرد فراریان را فروهشته خود راه تیسفون در پیش گرفت.
دکتر عبدالحسین زرین کوب در مورد این شکست تاریخی و بزرگ تازیان مسلمان نوشته است (42):
اما شکست جسر اعراب عراق و مدینه را سخت ترسناک و شرمزده کرده بود. چنانکه گفته اند این فراریان چون به مدینه در آمدند از شرم روی در نهفته به خانه ها ماندند. در خانه نیز غالباً آرام نمی یافتند، میگریستند و احساس خفت میکردند. بسیاری گمان میکردند که چون در جهاد پشت به دشمن کرده اند، گنهکار گشته اند. عمر که آنها را دلنوازی میکرد خود چنانکه از روایت ابومخنف بر می آید تا نزدیکی یک سال دیگر نام عراق را نمی آورد.
در همان منبع گفته شده است که دو تن از سرداران ایرانی یعنی جابان که شرحی کوتاه از او رفت و مردانشاه که هردو از لشکر بهمن جادویه بودند به دست مسلمانان به اسارت افتادند و هردوی آنها را مسلمانان کشتند، اما اثری از اسارت بهمن جادویه نیست. در منابع علمی دیگر نیز مشابه همین روایات آمده است
3- در زمان نبرد جسر یا پل فردی سالخورده بوده است. بلاذری در مورد بهمن جادویه که در کتب عربی به ذوالحاجب (صاحب سربند) نیز اشتهار دارد اینگونه نوشته است (43):
گویند: ایرانیان چون از اجتماع تازیان باخبر شدند، مردان شاه ذوالحاجب را گسیل داشتند. انوشیروان به قصد تبرک وی او را بهمن لقب داده بود و ذوالحاجب از آن رو نام گفته بود که ابروان خویش را میبست تا به سبب سالخوردگی روی چشمش نیفتند. به قولی، نام او رستم بود.
4- در نبرد قادسیه نیز وجود داشته است. بلاذری گوید (44):
گویند: رستم به پیش آمد و در برس اقامت کرد. وی اهل ری و به قولی اهل همدان بود سپس رهسپار شد و چهار ماه بین حیره و سیلحین اقامت کرد، بی آنکه اقدامی نسبت به مسلمانان به عمل آورد یا با آنان بجنگد و مسلمانان میان عذیب و قادسیه اردو زده بودند. رستم، ذوالحاجب را که در طیزناباذ لشکرگاه داشت پیشاپیش گسیل داشت. مشرکان حدود یکصد و بیست هزار تن بودند و سی پیل و پرچم بزرگی داشتند که درفش کابیان نامیده میشد.
روشن است که هیچ تاریخ نویسی تابحال ابن ملجم را یک ایرانی ندانسته است. آقای فولادوند که پیشوند دکتر را نیز برای خودش جعل کرده است میگوید تاریخ نویسان عرب به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند، ولی در ترجمه های فارسی ایرانی بودن او سانسور شده است. از وی شنیده ام که میگفت الواقدی صاحب کتاب المغازی و ابن خلدون صاحب تاریخ ابن خلدون و کتاب مقدمه به ایرانی بودن ابن ملجم اشاره کرده اند. در مقدمه ابن خلدون نامی از ابن ملجم نیامده است، تاریخ ابن خلدون را نیز که نقل کردم، اما آخرین مطلبی که کتاب المغازی، از قدیمی ترین کتابهای تاریخ اسلام و از کتب مادر اسلام است به آن اشاره میکند “غزوة أسامة بن زيد مؤتة” است که در زمان محمد اتفاق افتاده است، بنابر این، این کتاب اساساً چیزی در مورد اتفاقات زمان علی و قتل علی ذکر نکرده است و تا آنجا که من میدانم واقدی در المغازی اش و حتی در کتابهایی که به خطا به او نسبت میدهند نامی از ابن ملجم نیاورده است، اینجاست که آقای مرتد بعنوان یکی از هواداران فولادوند این شانس را دارد تا نشان دهد کدام منبع تاریخی معتبری چنین چیزی را نگاشته است.
21) ترجمه تاریخ طبری،تالیف محمد بن جریر طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده پوشینه 6، انتشارات اساطیر چاپ سوم 1369،برگ 2682.
22) مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، پوشینه نخست برگ 771.
23) ابن هشام، سیرت رسول الله فارسی، تصحیح ابوالقاسم پاینده، پوشینه نخست برگ 1037.
24) تاریخ ابن خلدون (عربی) پوشینه دوم، ابن خلدون پیرامون ابن ملجم گفته است “کان من مصر” یعنی او از مصر بود، این عبارت لزوماً به این معنی نیست که ابن خلدون معتقد بوده است وی اهل مصر بوده است، همانگونه که در ادامه خواهد آمد، دانسته است که ابن ملجم مدتی را در مصر به سر میبرده است و از آنجا برای قتل علی به عربستان باز میگردد، اهل مصر بودن را ابن خلدون با “مصری” خواندن وی که خود واژه ای عربی است میتوانست بهتر نشان دهد بنابر این منظور او به احتمال بسیار زیاد این نبوده است که ابن ملجم از مصری ها بوده است.
25) برای دسترسی به این نوشتار اینجا را کلیک کنید.
26) همانجا، مدخل اشعث بن قیس، به نقل از پیگولوسکایا، اعراب در حدود مرزهای روم شرقی و ایران، ترجمه عنایت الله رضا، تهران 1372، برگ 292-301، تقی زاده، حسن، از پرویز تا چنگیز تهران 1349، برگ 121 به بعد، 134 به بعد.
27) ابن فقیه 252، یعقوبی 212/2.
28) ابن سعد 36/3، بلاذری انساب 493/2، مسعودی 165/3.
29) طبری متن عربی 487/3l.
30) واقدی 123-123، طبری 339/3.
31) بلاذری انساب 14/3.
32) طبری متن عربی 417/5، 422 و 425.
33) ابن حجر، الإصابة في تمييز الصحابة 100/49.
34) ابن سعد، طبقات کبری 40/3.
35) مروج الذهب و معادن الجوهر، علی بن حسین مسعودی، مترجم ابوالقاسم پاینده، تهران شرکت انتشارات علمی و فرهنگی 1382، پوشینه نخست برگ 774.
36) الطبقات کبری، ابن سعد، المجلد الثالث، ذكر عبد الرحمن بن ملجم المرادي وبيعة علي ورده اياه.
37) از جمله ابن قتیبه ،الامامه و السیاسه 161/1، ابن طاووس ، فرحة الغرى في تعيين قبر امير المؤمنين (ع) 18، مجلسی بحار الانوار 106/42.
38) مقدمه کتاب “علل گرایش به مادی گری” مرتضی مطهری.
39) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 299.
40) فارسنامه ابن بلخی، تصحیح و تحشیه، گای لیترانج، رینولد آلن نیکلسون، انتشارات اساطیر تهران 1385، برگ 116.
41) تاریخ ایران پس از اسلام، دکتر عبدالحسین زرین کوب، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران 1383، برگ 310.
42) همانجا برگ 312.
43) فتوح البلدان بلاذری، ترجمه و مقدمه از دکتر محمد توکل، نشر نقره، 1367، تهران برگ 360.
44) همانجا برگ 346.